پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - اقيانوس خشك - قهرمانی علی
اقيانوس خشك
قهرمانی علی
در سال ١٩٣١ فرزندى هندى در خانواده "موهان"، در روستايى كوچك به نام "كوچ وادا"، از استان "ماهيا پرادشِ" به دنيا آمد كه نام او را "راجنيش چاندرا" نهادند. خانواده و دوستانش، او را "راجا" صدا مىزدند. سال چهل ويكم از عمر او بود كه يكى از دوستانش پيشنهادى به او داد كه خوشش آمد. همين مسئله موجب شد او نام خويش را به "باگوان شرى راجنيش" تغيير دهد. او از اين نام بسيار خوشش مىآمد، زيرا "باگوان" به معنى "آقا"، "بيگ" و "سيد" بود. هيجده سال بعد، درست يك سال مانده به مرگش، پيشنهاد مشابهى به او شد كه او را بسيار خوشحال كرد. باگوان با استقبال عجيبى، نام "اشو" را بر خويش نهاد. اين استقبال و خوشايندى تا آنجا بود كه همه نامهاى پيش را منسوخ اعلام كرد و دستور داد تا از اين پس، تنها او را "اشو" بنامند. سال ١٩٩٠ سال بسته شدن پرونده زندگانى "اشو" بود و او كه ادعاى اقيانوسى داشت، در تكهاى از خاك هندوستان دفن شد .
شخصيت شناسى اشو
شايد بتوان گفت، بيشترين تاثير را در شكلگيرى شخصيت اشو، پدربزرگ پدرى وى داشته است. پدربزرگ او مردى بىسواد بود كه به بىسوادى خود افتخار مىكرد و مىگفت: "اين خوب بود كه پدرم مرا به زور وادار نكرد، به مدرسه بروم، وگرنه مرا ضايع كرده بود. اين كتابها مردم را تباه مىكنند". شايد ريشههاى بدبينى به مراكز علمى را نيز همين پدربزرگ در دل اشو كاشته باشد. از تعريفهايى كه اشو از اين پدربزرگ دارد، مىتوان اينگونه استنباط كرد كه زورباى بودايى كه او به دنبال آن بود، گسترش يافته شخصيت همين جد پدرى است؛ پدربزرگ دين خاصى نداشت و از مخالفت با دين "جين" كه دين رسمى آن منطقه بود هم، دريغ نداشت. آيين او بيشتر خوردن، آشاميدن و شادمانى بود؛ درست شبيه "زورباى يونانى" كه اشو شخصيت افسانهاى خيالهايش را از اضافه كردن شخصيت اين فرد به "بودا" در ذهن پروراند. اين جمله اشو درباره پدربزرگش براى بيان اين تاثير كافى است: "هرچند وى خيلى پير بود، چيزى بين من و او هماهنگ شده بود كه هرگز نمىتوانست، با هيچيك از اعضاى خانوادهام اتفاق بيفتد".
از مجموع مطالبى كه درباره اشو نوشته شده و گاه خودش نيز در خاطراتش به آنها اعتراف دارد، چنين برمىآيد كه وى عاشق شهرت بوده و براى مطرح شدن، از هر طريقى استقبال مىكرد؛ از بحث و جدل با استاد دانشگاه گرفته، تا داستانهاى تخيلى كه براى شاگردانش مىگويد و در همه آنها او شخصيت اول داستان است و همه افرادى كه از اديان گوناگون به مبارزه علمى و مباحثه با او مىآيند و او همه را شكست مىدهد، همه و همه نشان از اين روحيه بلند پروازانه اشو دارد. با اين همه او حتى در تحصيلات دانشگاهىاش هم با مشكل روبروست و تقريبا با همه اساتيد دانشگاه مشكل دارد و آنها از او عاصىاند. تا آنجا كه فارغالتحصيل شدنش را بازيافتن آزادىاش مىداند. فلسفه را چرند مىخواند، به مخالفت با گاندى مىرود، سياست را بيمارى مىشمارد؛ فيلسوفان را به سگ تشبيه مىكند و سياستمداران را افرادى بيمار، نابالغ و دروغگو معرفى مىكند و خود را عارفى روشنضمير و بوداى عصر. همه اينها مىتواند با شهرت طلبى او نسبتى داشته باشد.
باورهاى اشو
جناب "باگوان"، در طول زندگانى و مدت تدريس خود، باورها و ديدگاههاى خاصى را داشته كه با معمول باورها بسيار متفاوت است. امير بيان على (ع) بيان نكتهاى طلايى را براى شناخت افراد بيان مىكند كه كليد شناخت بسيارى انسانهايى است كه پشت پرده ابهام حاصل از "لفافهگويى"هايشان پنهان شدهاند: "المرء مخبوء تحت لسانه"؛ "آدمى در پس زبانش پنهان است". براى شناخت بيشتر اشو نيز بايد به بازكاوى انديشههايش پرداخت.
باور به خدا
اشو در برخى از باورهايش، تنها خدايى را باور دارد كه مجوز سكس را صادر كند. هر خداى ديگرى، با هر اوصافى، از نظر او مردود است. در جاى ديگر خدا را نامى براى ناشناختهها و ناشناختنىها و گاهى او را موجودى مجمع اضداد مىداند و مىگويد: "خدا به همان اندازه نور است كه تاريكى است... خدا بايد هم پستترين باشد و هم برترين، هم ماده باشد هم ذهن". گاهى سالك طريق را كه به رشد و به كمال مراقبه رسيده است، خدا مىداند؛ آنگاه كه در انتهاى رقص "رقصندهاىرا نمى توانى بيابى و تنها رقص است كه باقى است". و گاه تكتك انسانها را خدا مىپندارد و مىگويد: "همه خدا هستند. هيچكس نمىتواند غير اين باشد". يا "تو در واقعيت يك خدا هستى"، و گاه از اساس، منكر وجود هرنوع خدايى شده و آن را زائيده ذهن انسانها مىداند: "هستى دم دست توست و خدا تنها در ذهنت وجود دارد. يك مفهوم است و وجود عينى ندارد." گاهى دم از خدايى بزرگ مىزند كه همه جا حتى درون بتها هست؛ اما درون معبدها نيست!؟ چرا كه به عقيده اشو، معابد به دست انسانها ساخته شدهاند. چگونه اين تعارض ممكن است؟ مگر بتها ساخته دست غير انساناند؟! چگونه خدايى كه درون بت تراشيده دست انسانهاست، در معبدها راهى ندارد؟!
اعتقاد به دين
از حرفهاى اشو چنين برمىآيد كه تنها زمانى با اديان رابطه خوبى دارد كه در راستاى نظريات او باشند؛ وگرنه با همه اديان موجود هندوستان به مقابله مىايستد؛ "جين" را بهخاطرمحكوم كردن پول و ستايش فقر نقد مىكند؛ اما مخالفتش با"زرتشت"، "يهود"، "مسيحيت" و "اسلام"، به بهانهاى ديگراست. او مىگويد: "اين كارى است كه اديان متعارف با مردم مىكنند؛ سركوب، سركوب، سركوب. آنها اجازه نمىدهند كه شما خودتان باشيد؛ آنها شما را فلج مىكنند". و اديان را منافى آزادى و مخالف شادى و لذت مىداند.
از نگاه او تنها انسان نابينا است كه دينى جز طريق او را برمىگزيند؛ او نه تنها به دينى اعتقاد ندارد، بلكه ديندارى را نوعى تكلف و تربيت دينى را نيز تحميلگرى مىداند. اين جمله از اوست: "ديانت با هيچ انجيل، هيچ ودايى و هيچ كتابى كارى ندارد، بلكه با قلبى سرشار از محبت، با وجودى هوشمند، با آگاهى، با مكاشفهگرى سروكار دارد. از اين رو پدر و مادرهايى كه به تشكيلاتى خاص، به ملتى خاص، به كليسايى خاص و به تفوقى خاص تعلق دارند، مكلفند كه ايدههاى خود را به كودكان تحميل كنند".
خصومت با اسلام
اشو با اسلام دشمنى و خصومت عجيبى دارد. گاه با طعن و كنايه مىپرسد: يك هندو چيست؟يك مسلمان چيست؟... اينها همه قيل وقالند. گاه به تمسخر فقها مىپردازد و آنها را افرادى دروغگو و فريبكار مىنامد كه ديگران را مىفريبند يا انديشمندانى كه سوادشان به درد خوشان هم نمىخورد؛ مانند پيرمردان روستايى كه حساب گاوهاى ده را دارند؛ اما هيچگاه اين دانش براى آنها شيرى نمىدهد. گاه نيز روحانيت را همان دشمنان ديرينه اسلام و دين محمد"ص" مىخواند كه پس از او رنگ و لعاب عوض كرده، با ظاهرى جديد و زيبا، اما با همان باطن قبلى، در لباس اسلام به جنگ اين دين آمدند و نتيجه آن شد كه دين پيامبر از مسير خارج شد؟! يكجا قدمت اسلام را مورد نقد قرار مىدهد و آن را با مغازهاى قديمى مقايسه مىكند كه بعد از به دست آوردن شهرت و كسب اطمينان مشتريان برسرشان كلاه مىگذارد و بعد با جملهاى، به خيال خود بنياد همه اديان كهن بهويژه اسلام را مىزند. ادعا مىكند : خداوند به تازگى معتقد است و مذهب به كهنگى. و جاى ديگر به احكام اسلام، بهويژه لزوم رعايت حريم محرم و نامحرم اشكال مىكند و مسلمانان را اعم از زن و مرد به علت رعايت احكام نكوهش مىكند. به باور او كه رسيدن به اوج معرفت، تنها در گرو دستيازى به لذت جنسى است و بس، مسلمانان چون براى قواى شهويه و غريزه جنسى محدوديت قائلند؛ نه تنها به حقيقت نرسيدهاند، بلكه به همين علت انسانهايى ديوانه و مجنوناند.
شريعتگريزى
اساس مكتب اشو، شادمانى و تفريح است و با زهد و كنارهگيرى از دنيا به شدت منافات دارد؛ هرچند دين اسلام هم، با رياضت مرتاضگونه و زهد شديد در ستيز است؛ اما اندكى سختى و صبر بر مشكلات را راه رشد و كمال مىداند. اشو زهدورزى را مسئلهاى براى كسب منزلت اجتماعى معرفى مىكند و توبه را به دليل يادآورى گذشته تلخ و ايجاد نگرانى و دغدغه، امرى مردود مىداند. به شدت با زيارت مخالف است و براى نفى زيارت پشت بدعتگذارى به نام كبير پنهان مىشود و از گفتههاى او زيربناى استدلال او را مىسازد. اشو شريعت را جسدى بىجان مىنامد و خطاب به پيروانش مىگويد: »اين كلمه را به ياد داشته باشيد: در شريعت شما بيچاره مىمانيد، چون در كنار پيكرى بىجان قرار مىگيريد. بهترين گزينه از نظر او، تنها گام نهادن در مسير است و از بيراهه به مقصد رسيدن. تنها اين شيوه را موفق و اين رهجو را كامياب مىداند.
نهاد خانواده
اشو درباره ازدواج مىگويد: "من از ازدواج دلِ خوشى ندارم، چون ازدواج موفق مىشود و به تو ثبات و آرامشى دائمىمى بخشد". او اين آرامش را خطر معرفى مىكند، زيرا به عقيده او، در كارزارِ عشق و ازدواج اين عشق است كه شكست مىخورد.او باور دارد كه زن و مرد، هرگز دوستان خوبى براى هم نيستند؛ اما زن با زن و مرد با مرد مىتوانند دوستان خوبى براىهم باشند و رابطه دوستانه همجنسها را با يكديگر، بسيار راحتتر و قابل فهمتر مى داند تا آنجا كه حتى همجنسگرايىرا هم با آغوش باز مى پذيرد و آن را مرحله دوم رشد و بالندگى پس از رابطه جنسى با خود مىداند. ناهمجنسگرايى را هم به نوعى مىپذيرد؛ ولى آن را مرحله بعد از همجنسگرايى معرفى مىكند. به اعتقاد اشو "بچهها بايد به كمون تعلق داشته باشند؛ نه به پدر و مادرها" وى وجود پدر و مادر را ضرر محض مىداند و بزرگترين استثمار كودك را بردگىاو توسط والدينش معرفى مىكند.
موجودى به نام پدر
به اعتقاد اشو مادر پديدهاى طبيعى است؛ اما پدر چنين نيست. از نگاه او، پدر نهادى اجتماعى است. دليلى كه اشو براىمدعايش مى آورد اين است كه در ميان حيوانات، "پدر" وجود ندارد واين انسان است كه پدر را يك نهاد ساخته است. با آنكه نيمى از پيدايش وجود آدمى را از مادر و نيم ديگر را از پدر مىداند؛ اما مىگويد:"سهم مرد تنها در زمان بستن نطفه، نصف است ولى با گذشت زمان، نيمه مادر بزرگتر و بزرگتر مىشود. پدر تنها يك نيرويى برانگيزنده بود. او اين روند را آغاز كرد. در ابتدا بدون او اين روند مشكل بود؛ ولى وقتى روند آغاز شد، وجود او ديگر اساسى نيست". جالبتر اينكه وى باور دارد، در تمامى زبانها واژه دايى از پدر قديمىتر است. حالا چگونه به اين نكته زبانشناسى رسيده بماند؛ ولى تنها دليلى كه مىآورد اين است كه چون مسئلهاى به عنوان ازدواج پا نگرفته بود، مشخص نبود كه كداميك از افراد پدر است. جالبتر اينجاست كه وىادعا كرده در طول هزاران سال، زنان و مردان آزاد و رها بودند، و چون چيزى به نام ازدواج نبود، تمام مردانى كه سنشان اقتضا مى كرد پدر باشند، "دايى" خوانده مى شدند و راهى براى دانستن آنى كه پدر واقعى بود، وجود نداشت. معلوم نيست مستند اشو چيست؟ اما جدا از مستند بودن، اين ادعاهاى او عقلگريز كه حتى عقلستيزاند.
بنابر باور اشو تنها با مالكيت خصوصى بود كه پدر وجود خارجى يافت، زيرا پيش از اين دوره، انسان مانند حيوانات، گلهاى مىزيست؛ اما بعد از اين دوران به گردآورى دارايىهاى خصوصى مشغول شد و افراد قدرتمند [كه معلوم نيست اين قدرت را از كجا يافته بودند]، بيش از ديگران، شروع به جمع آورى اموال شخصى كردند. حالا مسئله اساسى اين بود كه اين دارايىها بعد از مرگشان به چه كسى خواهد رسيد. توجهها روى اين مسئله متمركز شد كه دارايىهايشان، پس از مرگشان به فرزندانى برسد كه از نسل خودشان است. اين بود كه مسالهاى به نام پدر در جامعه شكل گرفت و آن زندگى حيوانى از ميان انسانها به خاطر پيدايش عامل اقتصاد و شكلگيرى مالكيت خصوصى جاى خود را به اين نوع از زندگى كه مىشناسيم داد؟!
تربيت و اجبار
طبق باور اوشو نبايد هيچ اجبار و فشارى در امر تربيت وجود داشته باشد. طبيعى بودن، يعنى همان بكر، دستنخورده و وحشى بودن، اصل اساسى باورهاى اشو است. وى باور دارد كه آدمى از كودكى بايد با همان فطرت ابتدايىاش تربيت يابد و همانگونه كه خودش در كودكى وقتى حتى به سن هشت سالگى هم نرسيده بود، آنقدر آزاد گذاشته شده بود كه گاهى، حتى تا سه و نيم شب بيرون از خانه بود و مادر بزرگ و پدر بزرگش كه اشو با آنها زندگى مىكرد، حرفى به او نمىزدند، همه كودكان اينگونه به حال خود رها شوند، تا طبيعى بار بيايند؛ حتى از ارائه الگو توسط والدين براى فرزندان يا رهبران دينى جامعه، براى عموم مردم در امر تربيت هم به شدت بيزارى جسته از آن بالاتر انسانهايى را كه درپى الگويى مناسب هستند به نوعى احمق مىخواند و مىگويد: "ممكن است انسان با عقل خود فكر كند كه يك مدل دارد؛ حماقتى بالاتر از اين نيست... هيچكس ديگرى هم شبيه شما نيست". گام آخر اشو در تربيت متناقض با هردو روش قبل، و نبود هيچ شيوه، راه و الگويى است. مىگويد : "هيچ راهى وجود ندارد؛ مگر اينكه خود شما يك بودا شويد".
جامعه و قانونمدارى
جامعهاى كه اشو، هم در پوناى هند و هم در راجنيشپورام آمريكا بنا كرد، بسيار متفاوت از تمام جوامعى است كه مىشناسيم و شايد نتوان نام جامعه بر آن نهاد و به نوعى مىتوان نام زندگى قبيلهاى و ارتباط اشتراكى را بر آن نهاد، آن هم بدون هيچ قانونى و تنها قانونى كه بر آن حاكم بود، گفته و اوامر اشو بود و بس. اجتماعى كه او در پى آن است جامعهاى بىنظم، بىقانون، مملو از هرج و مرج و بىنياز از هر اصل بيرونى است؛ اشو تنها زمانى زندگانى را سرشار از شگفتى و اسرار آميز مىداند كه تن به قالب تنگ قانون نسپارد. او زندگى واقعى را نوعى هرج و مرج تلقى مىكند و اعتقاد دارد كه چون هرج و مرج از هيچ اصلىپيروى نمىكند، نظم مختص خود را دارد و بايد گذاشت تا اين نظم بر زندگانى ما حاكم شود. از نظر اشو، قانون پست و مخصوص ناآگاهان است و تنها يك قانون طلايى در اين جهان بايد حاكم باشد و آن قانونِ بىقانونى است.
ستيزهجويى با همه چيز
نفى اديان، اسلامستيزى، نفى فلسفه، مبارزه با قانون، قدعلم كردن عليه معابد، مخالفت با ازدواج، نهى والدين از تربيت فرزندان، نفى وجود مرزهاى جغرافيايى، ملتها و مليتها مبارزه با شريعت، توبه و ...، اينها آمار كوچكى از مجموعه مخالفتهاى اشو است؛ او حتى به ستيز تكنولوژى و نفى علم هم برمىخيزد و علم را بر شك و ترديد يا بازتابى از ذهن متكى مىداند كه تنها براى مصرف امروز كارايى دارد؛ او حتى تمدن را ديوانگى مىنامد و مىگويد: انسانهاى متمدن، هميشه روى مرز ديوانگى قرار دارند. در ادامه سخنش، زمين را كه به سوى تمدن در حركت است، يك ديوانه خانه بزرگ مىشمارد. تقريبا مىتوان گفت، موضوع مثبتى براى بشر نيست كه اشو در مقابله با آن نظرى نداده باشد؛ گرچه در موارد ديگر هم، نظرات مخالف كم ندارد؛ اما آنجا كه به بىدينى و جدايى از مسير حق ختم مىشود، نظرات او هم نرم و گاهى همراستا با آن جريانها و نظريات است كه نمونه بارز آن در بحث دين و شريعت گذشت.
اشو مخاطبانش را نيز به مخالفت با همه چيز و همه كس فرامىخواند و مىگويد: "تو بايد عصيان كنى. عصيان عليه همه ياوههايى كه دانشگاهها، موعظهگران و سياستمداران به تو آموختهاند. تو بايد عليه همه چيز و همه كس عصيان كنى". در جايى ديگر، ليست بلندى از نافرمانىها را مىشمارد كه خودش نام "ده نافرمان" را بر آنها مىنهد كه ناخودآگاه، آدمى را ياد مخالفت با "ده فرمان" موسى كليم، از نگاه تورات مىاندازد. او اين ده نافرمان را اينگونه برمىشمرد:
١. آزادى
٢. فرديت و يگانگى
٣. عشق
٤. مراقبه
٥. جدى نبودن
٦. بازيگوشى
٧. خلاقيت
٨. حساسيت
٩. سپاسگذارى
١٠. احساسى از رمز و راز
راه پيش رو
اشو حل مشكل بشريت را در معرفت از نوع عرفانى كه خودش تعريف مىكند، مىداند و به مريدانش توصيه مىكند كه عرف باشند و هستى را تجربه كنند. معرفتى كه اشو از آن دم مىزند، در هند باستان ريشه دارد و از دل يكى از اديان باستانى هند، به نام تانترا مىرويد. تانترا بر تركيب عناصر متضاد در كيهان، براى پويايى و حركت تاكيد دارد. تانترا اين ايده را در باره انسان هم صادق مىداند و شرط تعالى انسان را اتحاد دو ناهمجنس انسانى. بىدليل نيست كه عرفان اشو، نام "عرفان سكس" را يدك مىكشد. از نگاه اشو بزرگترين معجزه بشرى، خوردن، خوابيدن و لذت بردن است. او غايت زندگى بشرى را لذت و هدف آن را شادى مىداند. اشو شادمانى را فطرتِ انسان و مانند غنچهاى مىداند كه اندكى تلاش مىخواهد تا شكوفا شود. نخستين گلى كه از نظر او بايد شكوفا شود، همين گل شادى است.
گام بعدى از نگاه اشو "بىذهنى" است. براى اينكه آدمى از تمام تصورات، خيالها، خاطرات و آرزوهايش تهى گردد، بايد مراقبه كند. تمام هنر مراقبه از نظر اشو ايجاد آرامش، سكوت و سرور است. جزء جدايىناپذير اين مراقبه رقص و پايكوبى است؛ زيرا به اعتقاد اشو "خدا جشن شادى است" و "تا زمانى كه به رقص درنيايى و آواز نخوانى، آماده پذيرش خدا نخواهى بود". و "خدا همين رقص و پايكوبى و آواز و ترانه است". او كليد همه مشكلات را در درون مىداند و تمام تاكيدش بر به دست گيرى قلمرو درون است. "تو بايد فرمانرواى دنياى درونت شوى. درون همه ما قلمرو پادشاهى است، پادشاهى راستين". اشو زندگى را يك وحدت مىنامد. جوش خوردن و يكى شدن؛ البته اين يكى شدن، به معناى "وحدت شهود" در عرفان اسلامى نيست، بلكه پيوند با روح كيهانى، منظور اشو است.
جمعبندى
گرچه مبانى اشو بسيار روبنايى و سطحى است و به ندرت مىتوان موردى را يافت كه به مسائل زيربنايى هم پرداخته باشد اما اگر افكار و آراى او به درستى تبيين نشود نكاتى چون بيانى شاعرانه و زيبا، نكاتى كليدى و كلماتى طلايى، مريدانى كمآگاه و گاه درپى معرفت، موج تبليغ آثار و كتابهاى او، استفاده انبوه هوادارانش از فضاى سايبر و... موجب مىشود انديشههاى اشو كه تقابل اساسى با آموزههاى اديان و بهويژه اسلام دارد جمعى از دانشجويان و دانشآموزان عزيز ميهن گراميمان را به خود جذب كند و مخاطب نا آشنا، به ادبيات دين و تاريخ اسلام را از مسير منحرف كند. بهترين روش در برخورد با چنين جريانهايى كه سرشار از معايب و نقيضههاى فراوانند، نشان دادن اين نقاط به مخاطبان اينگونه جريانهاست.
در مورد اشو هم بهترين راه، نشان دادن باورهاى پر از تناقضش به جوانانى است كه گمان مىكنند، با پيروى از مسير او، به مقصدى مىرسند و حال آنكه خود اشو، در باتلاق ضد و نقيض افكارشگير افتاده، چه رسد به اينكه بخواهد دست ديگرى را بگيرد و مگر نه اينكه خود اشو مىگفت، تنها راه اين است كه خودت بودا شوى ؟! و هيچ راه وصولى به حق را نمىپذيرفت، حتى مسيرى كه خود به آن راهنماست و مگر نه اين است كه خودش دستور نافرمانى با همه چيز و همه كس را داده حتى خودش؟! آيا مىتوان از كسى رهجويى كرد كه خود و راه خويشتن را قبول ندارد؟!